بازدید کنندگان

تبليغات

كتاب هوش هيجاني در مديريت و رهبري سازماني

نوشته: دانيل گولمن ، ريچارد بوياتسيز و آني مك‌كي

با ترجمه بهمن ابراهيمي

توسط انتشارات سازمان مديريت صنعتي چاپ و منتشر شد.

از گوشه و کنار دنیا

منوی اصلی

خانه

هوش هیجانی چیست ؟

هوش هیجانی در خانواده

آموزش و پرورش

هوش هیجانی در کار

لینکستان

مقالات عمومی

مهارتهای زندگی

پژوهش و کتاب

مقالات عمومي                                                                                                                 

جستجو             ارتباط با ما              خانه

       خانه                    تالار گفتگو                پیوند ها                درباره ما                ارتباط باما

 

  • آدم خواب آلود به بالش نياز ندارد. ( افغاني )

  • كسي كه زياد مي بيند يك چشم برايش كافي است. ( اسپانيولي )

  • بينوا غذا مي خواهد ، پولدار اشتها. ( چيني )

  • بهترين سواران به بدترين صورت به زمين مي خورند. (چيني )

  • بازوي بخت به كه بازوي سخت. ( فارسي )

  • هوش هيجاني و هوش عمومي

    خنده و مدار باز

    هيجان چيست؟

    نامه چارلي‌چاپلين به دخترش

    نقش هوش عاطفي در تفكر و رفتار انسان

    روزهاي روي اعصاب (پرخاشگري و خوش‌اخلاقي فصلي)

     

     

    هوش هيجاني و هوش عمومي

    نظريه‌پردازان هوش هيجاني معتقدند كه IQ به ما مي‌گويد كه چه كار مي‌توانيم انجام دهيم در حاليكه هوش هيجاني به ما مي‌گويد كه چه كاري بايد انجام دهيم . IQ شامل توانايي ما براي يادگيري ، تفكر منطقي و انتزاعي مي‌شود ، در حالي كه هوش هيجاني به ما مي‌گويد كه چگونه از IQ در جهت موفقيت در زندگي استفاده كنيم . هوش هيجاني شامل توانايي ما در جهت خودآگاهي هيجاني و اجتماعي ما مي‌شود و مهارت‌هاي لازم در اين حوزه‌‌ها را اندازه مي‌گيرد . همچنين شامل مهارت‌هاي ما در شناخت احساسات خود و ديگران و مهارت‌هاي كافي در ايجاد روابط سالم با ديگران و حس مسئوليت‌پذيري در مقابل وظايف مي‌باشد .

    هوش عمومي و هوش هيجاني توانائي‌هاي متفاوتي نيستند بلكه بهتر است كه چنين بيان نمود كه از يكديگر متفاوت هستند . همه ما تركيبي از هوش و هيجان داريم ، در واقع بين هوش عمومي و برخي از جنبه‌‌هاي هوش هيجاني همبستگي پاييني وجود دارد و بايد گفت اين دو قلمرو اساساً مستقل‌اند .

    براساس مطالعات دانيل گلمن در بهترين شرايط همبستگي اندكي (07/0) بين هوش عمومي و برخي از ابعاد هوش هيجاني وجود دارد بطوريكه مي‌توان ادعاد كرد آنها عمدتاً ماهيت مستقل دارند . وقتي افراد داراي هوش عمومي بالا در زندگي تقلا مي‌كنند و افراد داراي هوش متوسط به طور شگفت‌انگيزي پيشرفت مي‌كنند ، شايد بتوان آن را به هوش هيجاني بالاي آنان نسبت داد (گلمن ، 1995) .

    روون بار ـ آن (1999) در پي يافتن پاسخي براي اين سؤال كه چرا برخي از افراد نسبت به برخي ديگر در ابعاد مختلف زندگي موفق‌ترند ، به تحقيقات بسياري دست زده است . اين سؤال لزوم مرور كامل عواملي كه تصور مي‌شود موقعيت كلي را رقم مي‌زنند و سلامت هيجاني را موجب مي‌شوند ، ايجاب مي‌كند . بار ـ آن دريافت كه‌ تنها كليد موفقيت و تنها عامل پيش‌بيني كننده موفقيت آنها هوش كلي نيست، بلكه بايد در جستجوي عوامل ديگري بود (بار ـ آن ، 1999) .

     ديدگاه‌هاي هوش هيجاني

    با نگاه به تعاريف متعدد هوش هيجاني مي‌توان دو راهبرد نظري كلي را در اين زمينه مشخص نمـود : 1ـ ديدگاه اوليه از هوش هيجاني كه آن را به عنوان نوعي از هوش تعريف مي‌كند كه در برگيرنده عاطفه و هيجان مي‌باشد . 2ـ ديدگاه دوم كه به ديدگاه مختلط مشهور است و هوش هيجاني را با ديگر توانمندي‌ها و ويژگي‌هاي شخصيتي مانند انگيزش تركيب مي‌كند .

     ديدگاه توانمندي (پردازش اطلاعات)

    اصطلاح هوش هيجاني ، براي اولين بار از سوي سالوي و ماير در سال 1990 ، به عنوان شكلي از هوش اجتماعي مطرح شد . الگوي اوليه آنها از هوش هيجاني شامل سه حيطه يا گستره از توانايي‌‌ها مي‌شد :

    1ـ ارزيابي و ابراز هيجان : ارزيابي و بيان هيجان در خود توسط دو بعد كلامي و غيركلامي همچنين ارزيابي هيجان در ديگران توسط ابعاد فرعي ادراك غيركلامي و همدلي مشخص مي‌شود .

    2ـ تنظيم هيجان در خود و ديگران : تنظيم هيجان در خود به اين معناست كه فرد تجربه فراخلقي ، كنترل ، ارزيابي و عمل به خلق خويش را دارد و تنظيم هيجان در ديگران به اين معناست كه فرد تعامل مؤثر با سايرين (براي مثال آرام كردن هيجاناتي كه در ديگران درمانده كننده هستند) مي‌باشد.

    3ـ استفاده از هيجان : استفاده از اطلاعات هيجاني در تفكر ، عمل و مسأله گشايي است (سالوي و ماير ، 1990) .

    ماير ، سالوي و كاروسو (1997) مدل اصلاح شده‌اي از هوش هيجاني را تدوين كردند كه اين مدل هوش هيجاني را به صورت عملياتي در دو سيستم شناختي و هيجاني بررسي مي‌كند . اين مدل در يك الگوي كاملاً يكپارچه عمل مي‌كند اما با اين وجود مدل مورد نظر از چهار شاخه يا مؤلفه تشكيل مي‌شود. (ماير و سالوي ، 1997) كه هر يك طبقه‌اي از توانمندي‌ها را كه براساس پيچيدگي و به صورت سلسله مراتبي ، منظم شده‌اند ، نشان مي‌دهد . اين چهار شاخه عبارتند از :

    1ـ ادراك هيجاني[1] كه در برگيرنده شناسايي و درون‌دهي اطلاعات از سيستم هيجاني است .

    2ـ تسهيل‌سازي هيجاني از افكار[2]

    به طور كلي تسهيل هيجاني شاخه تفكري در برگيرنده استفاده هيجان براي بهبودي فرآيندهاي شناختي است حال آنكه شاخه فهم هيجاني در برگيرنده پردازش شناختي هيجان است .

    3ـ فهم هيجاني[3] كه در برگيرنده پردازش آتي و جلوتر اطلاعات هيجاني با نگاهي به حل مسأله   .

     4ـ مديريت هيجان در رابطه با خود و ديگران[4]

    شاخه اول : اولين شاخه از هوش هيجاني با گنجايش ادراك و اظهار احساسات آغاز مي‌شود . هوش هيجاني نمي‌تواند بدون اولين شاخه آغاز شود . اگر زماني كه احساس بدي در فرد ظهور پيدا كند فرد توجه‌اش را از آن برگرداند تقريباً هيچ چيز از احساس خودش ياد نمي‌گيرد . ادراك هيجان در برگيرنده ثبت ، توجه و رمزگشايي كردن پيام‌هاي هيجاني است ، همانگونه كه در اظهارات و بيانات صورتي ، تون صدا ، اشياء هنري و ديگر دستاوردهاي هنري فرهنگي اظهار شده‌اند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

    شاخه دوم : دومين شاخه هوش هيجاني در رابطه با تسهيل‌سازي هيجاني است . هيجانات سازمان‌هاي پيچيده‌اي از ابعاد فيزيولوژيكي ، هيجاني ، تجربي شناختي و هشياري از زندگي رواني هستند. هيجانات هم به عنوان احساسات (همانگونه كه فرد احساس غمگيني مي‌كند) و هم به عنوان شناختارهاي تغيير شكل يافته به سيستم شناختي ورود پيدا مي‌كنند ، (به عنوان مثال زماني كه فرد غمگين فكر مي‌كند كه الآن حالم خوب نيست) . هنگامي كه هيجانات شناسايي شده و برچسب زده مي‌شوند ، فهم هيجاني يا شاخه سوم آغاز مي‌شود .

    سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه تسهيل‌سازي هيجاني يا همان شاخه دوم بر چه چيزي تمركز دارد ؟ چگونه هيجانات به سيستم شناختي ورود پيدا مي‌كنند ؟ براي كمك به تفكر چگونه شناخت‌ها را تغيير مي‌دهند ؟

    البته شناخت توسط اضطراب خراب مي‌شود اما هيجانات مي‌توانند الويت‌‌هايي را تحميل كنند به‌گونه‌اي كه سيستم شناختي به آنچه كه مهمترين مطلب قلمداد مي‌شود ، توجه كند (ايستربروك[5] ، 1959 ؛ ماندلر[6] ، 1975 و سيمون[7] ، 1982) و حتي بر آنچه كه به بهترين نحوي در يك خلق انجام مي‌پذيرد ، متمركز شود (پالفي[8] و سالوي ، 1993) . همچنين هيجانات شناخت‌‌ها را تغيير مي‌دهند . ممكن است زماني كه فرد خوشحال است آنها را مثبت كنند و هنگامي كه فرد ناراحت است آنها را منفي كنند (فورگاس ، 1995 ؛ ماير ، گاشك[9] ، براورمن و ايوانز[10] ، 1992 ؛ سالوي و برنبام[11] ، 1989) . اين تغييرات ، سيستم شناختي را معطوف به مشاهده موارد از جوانب مختلف مي‌كند ، براي مثال ميان نقطه نظرات خوشايند و شكاكانه تفاوت قائل شود . سودمندي اينگونه تغيير و تحولات براي تفكر كاملاً واضح است . نقل و انتقال نقطه نظر از شكاك بودن به خوش‌بيني ، فرد را تشويق مي‌كند به اينكه نقطه نظرات چند گانه‌اي را ببيند و به عنوان نتيجه در باب مشكل عميق‌تر و خلاقانه‌تر فكر كند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

    3ـ شاخه سوم : سومين شاخه در برگيرنده فهميدن و استدلال با هيجان است . همانگونه كه سابق بر اين قيد شد هيجانات شكل دهنده يك دسته از سمبل‌‌هاي غني و پر از روابط پيچيده‌اي هستند كه بسياري از فلاسفه براي قرنها راجع به آن بحث و جدل كرده‌اند . فردي كه قادر است هيجانات را درك كند به عبارت ديگر درك معاني آنها و اينكه چطور خميره‌شان با هم ممزوج مي‌شود و چطور در طول زمان رشد مي‌كنند ، حقيقتاً با گنجايش فهم حقايق بينادي طبيعت بشري و روابط بين فردي مأنوس مي‌شود و مورد تمجيد قرار مي‌گيرد . در حقيقت افرادي كه داراي هوش هيجاني بالا هستند به طور منظم با حالات بي‌ثباتي خلقي مواجه شده و بر آنها فائق مي‌آيند و اين نيازمند فهم قابل توجهي از خلقيات مي‌باشد (سالوي ، بيدل[12] ، دت‌ويلر[13] و ماير ، 1999 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

    4ـ شاخه چهارم : چهارمين شاخه مديريت هيجاني است . فردي كه داراي مديريت هيجاني مي‌باشد از اينرو بايد بعضي از خطوط راهنما را رعايت كند ولي آن كار را با انعطاف‌پذيري انجام دهد . براي مثال : باز بودن به سوي يك احساس يك بايد است اما نه هميشه . گاهي اوقات براي هر كسي اتفاق مي‌افتد ، خيلي دردناك است كه با مطلبي مواجه شود و احتمالاً هيجان‌پذيري به بهترين نحوي بسته مي‌شود . مديريت هيجاني دربرگيرنده اين است كه چگونه يك فردي پيشرفت‌‌هاي هيجاني را در روابطش با ديگران بفهمد . اين روابط مي‌تواند غيرقابل پيش‌بيني باشد ، از اينرو مديريت هيجاني دربرگيرنده خصوصيت و اهميت راه‌‌هاي هيجاني مختلف و انتخاب ميان آنهاست . براي انطباق با واكنش‌‌هاي هيجاني بسيار محتمل در موقعيت‌‌ها ، مديريت هيجاني بايستي داراي انعطاف‌پذيري لازم باشد . اين مطلب به فرد اجازه مي‌دهد كه در جهاتي پيشرفت كند كه او فكر مي‌كند بهترين جهت است . اينكه از نظر هيجاني ، معنوي و ديگر زمينه‌‌ها غني باشي ضرورتاً به اين معني نيست كه فرد بخواهد در يك شغلي بماند و يا اينكه يك ازدواج را نجات دهد . اينكه باهوش باشي بدين معني نيست كه فرد در يك روز كتاب‌‌هاي چالش برانگيز را بخواند بلكه به اين معني است كه ديگر بخش‌‌هاي شخصيت و ديگر موقعيت‌‌هايي هستند كه بايد به حساب بيايند و درك كنيم كه آن وقت چه اتفاقي مي‌افتد .

    در اينجاست كه نياز به انعطاف‌پذيري توضيح مي‌دهد كه چرا هوش هيجاني به عنوان يك توانمندي سنجيده مي‌شود و هيچگونه همبستگي بالايي با خوش‌بيني ، خوشحالي و مهرباني ، درست بودن و ديگر خصوصيات ندارد . با اين وجود نتايج مهم زندگي را پيش‌بيني مي‌كند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) . 

     ديدگاه مختلط

    هوش هيجاني از سوي بعضي از پژوهشگران براي توصيف كردن اسنادها يا توانايي‌‌هايي كه برخي از جنبه‌‌هاي شخصيت را نشان مي‌دهد ، به كار رفته است. ماير و سالوي و كاروسو (1997) مدل توانمندي را از مدل مختلط هوش هيجاني متمايز كردند . مدل مختلط شامل طيف وسيعي از متغيرهاي شخصيتي است كه مخالف با مدل توانمندي ماير و سالوي مي‌باشد كه كاملاً شناختي است . يك وجه كاملاً متفاوت اين دو مدل، تفاوت ميان مفهوم «صفت[14]» و «پردازش اطلاعات[15]» هوش هيجاني است . اين وجه تفاوت در ديدگاه‌‌هاي مختلف سنجش و تعاريف عملياتي از سوي نظريه‌پردازان مدل مختلط و توانمندي ، نمايان است . مفهوم «صفت» هوش هيجاني با شاخص‌‌هاي بين موقعيتي رفتار نظير همدلي ، جرأت و خوش‌بيني ارتباط دارد ، در حاليكه مفهوم «پردازش اطلاعات» مربوط به توانائي‌هايي نظير توانايي تشخيص ، ابراز و بر چسب زدن هيجان مي‌باشد . مفهوم «صفت» ريشه در چارچوب شخصيتي دارد كه از طريق پرسشنامه‌‌هاي خودسنجي كه رفتار خاصي را مي‌سنجند ، اندازه‌گيري مي‌شود (بار ـ آن ، 1997 ؛ سالوي، ماير ، گلمن ، تروي[16] و پالفي ، 1995) .

    اين ديدگاه در بررسي هوش هيجاني  تحت الشعاع متغيرهاي شخصيتي (نظير همدلي و تكانشي بودن) و ساختارهايي كه همبستگي بالقوه با آنها دارند (مانند انگيزش ، خودآگاهي و اميدواري) قرار مي‌گيرند ، برعكس ديدگاه «پردازش اطلاعات» بيشتر بر بخش‌‌هاي سازنده هوش هيجاني و رابطه آن با هوش سنتي متمركز مي‌شود (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

     

    هوش هيجاني از نقطه‌نظر گلمن

    به نظر گلمن (1995) هوش هيجاني هم شامل عناصر دروني است و هم بيروني . عناصر دروني شامل ميزان خودآگاهي ، خودانگاره ، احساس استقلال و ظرفيت خودشكوفايي و قاطعيت مي‌باشد . عناصر بيروني شامل روابط بين فردي ، سهولت در همدلي و احساس مسئوليت مي‌شود . همچنين هوش هيجاني شامل ظرفيت فرد براي قبول واقعيات ، انعطاف‌پذيري ، توانايي حل مشكلات هيجاني ، توانايي حل و مقابله با استرس و تكانه‌‌ها مي‌شود .

    گلمن هوش هيجاني را از IQ جدا كرده و به نظر او هوش هيجاني شيوه استفاده بهتر از IQ را از طريق خودكنترلي ، اشتياق و پشتكار و خودانگيزي شكل مي‌دهد .

    او مفهوم هوش هيجاني را در 5 حوزه قرار مي‌دهد :

    1ـ آگاهي از هيجانات خود : خودآگاهي ـ بازشناسي احساس ، آنگونه كه رخ مي‌دهد ـ محور اصلي هوش هيجاني است . توانايي كنترل لحظه به لحظه احساسات ، براي بينش روان‌شناختي و درك خويشتن ، اساسي است . تعريفي كه گلمن (1995) براي خودآگاهي در نظر گرفته است چنين است : «درك عميق و روشن از احساسات ، هيجانات ، نقاط ضعف و قوت ، نيازها و سائق‌‌هاي خود . افرادي كه به احساسات و هيجانات خود اطمينان بيشتري دارند ، مهارت بيشتري در هدايت و كنترل وقايع زندگي از خود نشان مي‌دهند ، در كارهاي خود دقيق هستند اميدواري آنها غيرواقع بينانه نمي‌باشد و مسئوليتي را قبول مي‌كنند كه در حد توان آنها مي‌باشد . همچنين اين افراد با خود و ديگران صادق بوده و خيلي خوب مي‌دانند كه هر نوع احساسي تا چه اندازه بر آنها و اطرافيان تأثير مي‌گذارد .

    2ـ كنترل هيجانات : كنترل هيجانات به شيوه‌اي مناسب مهارتي است كه به دنبال خودآگاهي ايجاد مي‌شود . اشخاص كارآمد در اين حيطه بهتر مي‌توانند از هيجان‌هاي منفي نظير نااميدي ، اضطراب ، تحريك‌پذيري رهايي يابند و در فراز و نشيب‌هاي زندگي كمتر با مشكل مواجه مي‌شوند و يا در صورت بروز مشكل به سرعت مي‌توانند از موقعيت مشكل‌زا و ناراحت‌كننده به شرايط مطلوب بازگردند . برعكس افرادي كه در اين حيطه توانايي كمتري دارند ، همواره درگير احساسات درمانده كننده هستند .

    3ـ خود انگيختگي : اين مؤلفه مربوط به تمركز هيجان‌‌ها براي دستيابي به اهداف با قدرت ، اطمينان، توجه و خلاقيت مي‌باشد . افراد خود انگيخته ، ارضا و سركوب خواسته‌‌ها را به تأخير مي‌اندازند ، اغلب به تكميل يك عمل مي‌پردازند . آنها همواره در تكاپو و حركت هستند و تمايل دارند كه همواره مؤثر و مولد باشند . از نظر گلمن (1995) خودانگيزي زبان سائق پيشرفت مي‌باشد و كوششي است كه جهت رسيدن به حد مطلوبي از فضيلت افرادي كه اين خصيصه را زياد دارند ، هميشه در كارهاي خود نتيجه محور و سائق زيادي در آنها براي رسيدن به اهداف و استانداردها ، وجود دارد . به طور كلي خودانگيختگي يك صفت ضروري براي افراد مي‌باشد زيرا از طريق خودانگيختگي است كه مي‌توان به پيشرفت مورد انتظار رسيد .

    4ـ تشخيص هيجانات در ديگران : همدلي اساس مهارت مردمي است . افراد همدل با سرنخ‌هاي ظريف اجتماعي و تعامل‌‌هايي كه بيانگر نيازها و خواسته‌‌هاي ديگران باشند ، مأنوس و آشنا هستند . اين مهارت افراد را در حيطه‌ اي آموزش حرفه‌اي و مديريت توانمند مي‌سازد .

    اين مؤلفه با احساس مسئوليت در قبال ديگران نسبت بيشتري دارد و به عقيده گلمن عبارت است از درك احساسات و جنبه‌‌هاي مختلف ديگران و به كارگيري يك عمل مناسب و واكنش مورد علاقه براي افرادي كه پيرامون ما قرار گرفته‌اند . همدلي به معني من خوبم و تو خوبي نيست و به اين معني هم نيست كه تمام احساسات طرف مقابل را تأييد و تحسين كنيم ، همدلي بيشتر به معني تأمل و ملاحظه احساسات ديگران مي‌باشد .

    5ـ كنترل روابط : مهارت در اين حيطه با توانايي مشترك در كنترل هيجان و تعامل سازگارانه با ديگران همراه است . همچنين به جنبه‌‌هاي ذاتي رهبري و روابط ميان فردي منظم ، موزون و سازگار ارتباط دارد .

    به نظر گلمن افرادي كه مي‌‌خواهند در ايجاد رابطه با ديگران مؤثر واقع شوند بايد توانايي تشخيص ، تفكيك و كنترل احساسات خود را داشته باشند ، سپس از طريق همدلي يك رابطه مناسب برقرار كنند .

    اين مهارت فقط شامل دوست‌يابي نمي‌شود گر چه افرادي كه اين مهارت را دارند خيلي سريع يك جو دوستانه با افراد ايجاد مي‌كنند ولي اين مهارت بيشتر به دوستيابي هدفمند مربوط مي‌شود . اين افراد به راحتي مي‌توانند مسير فكري رفتار ديگران را در سمتي كه مي‌‌خواهند هدايت كنند (گلمن ، 1995) .

    گلمن (1998) همچنين در كتاب اخير خود با عنوان «هوش هيجاني در كار» پنج مؤلفه فوق را به بيست و پنج توانش هيجاني متفاوت تقسيم مي‌كند ، نظير : آگاهي سياسي[17] ، نظم كاركنان[18] ، اعتماد به نفس[19] ، هشياري[20] و انگيزه پيشرفت[21] ،استقامت[22] ، اشتياق[23] ، خوش‌بيني[24] و كنترل خود[25] .

    هوش هيجاني از نقطه نظر بار ـ آن

    يكي ديگر از نظريه‌پردازان مدل مختلط هوش هيجاني بار ـ آن (1997) است ؛ هوش هيجاني به وسيله بار ـ آن به اين صورت تعريف شده است : « يك دسته از مهارت‌‌ها ، استعدادها و توانائي‌‌هاي غيرشناختي كه توانايي موفقيت فرد را در مقابله با فشارها و اقتضاهاي محيطي افزايش مي‌دهد » . بنابراين هوش هيجاني يكي از عوامل مهم در تعيين موفقيت فرد در زندگي است و مستقيماً بهداشت رواني فرد را تحت تأثير قرار مي‌دهد . هوش هيجاني با ساير تعيين‌كننده‌‌هاي مهم ( توانايي موفقيت فرد در مقابله با اقتضاهاي محيط ) از قبيل آمادگي‌‌هاي زيست ـ پزشكي ، استعداد هوش شناختي و واقعيت‌‌ها و محدوديت‌‌هاي محيطي در تعامل است .

    مدل بارـ آن از هوش هيجاني چند عاملي است و مربوط به استعدادهايي براي عملكرد است تا خود عملكرد (يعني استعداد موفقيت تا خود موفقيت) . اين مدل همچنين فرآيند مدار است تا نتيجه مدار . ماهيت جامع اين مدل مفهومي براساس گروهي از مؤلفه‌‌هاي عاملي (مهار‌ت‌‌هاي هوش هيجاني) و روشي كه آنها تعريف مي‌شوند ، قرار دارد .

    بار ـ آن پانزده هوش هيجاني در پانزده خرده مقياس پرسشنامه هوش‌بهر هيجاني بار ـ آن معرفي كرده است . هوش هيجاني و مهارت‌‌هاي هيجاني طي زمان رشد مي‌كنند ، طي زندگي تغيير مي‌كنند و مي‌توان با آموزش و برنامه‌‌هاي اصلاحي مانند تكنيك‌‌هاي درماني آن را بهبود بخشيد (بار ـ آن ، 1997) .

    پانزده عاملي كه توسط بار ـ آن به عنوان عامل‌‌هاي هوش هيجاني در نظر گرفته شده‌اند عبارتند از : 1ـ خودآگاهي هيجاني ، 2ـ احترام به خود ، 3ـ قاطعيت ، 4ـ خودشكوفايي ، 5ـ استقلال ، 6ـ همـدلي ، 7ـ انعطاف‌پذيري ، 8ـ تحمل استرس ، 9ـ حل مسأله ، 10 ـ واقعيت‌سنجي ، 11ـ مسئوليت‌پذيري اجتماعي ، 12ـ كنترل تكانه ، 13ـ شادكامي ، 14ـ خوش‌بيني ، 15ـ روابط بين فردي .

    بار ـ آن مدلي از توانش‌‌هاي هيجاني را ارائه داده است كه اين مدل پنج حيطه يا گستره از مهارت‌‌ها يا توانائي‌‌ها را در بر مي‌گيرد :

    1ـ مهارت‌‌هاي درون فردي[26] : كه خود آگاهي هيجاني (بازشناسي و فهم احساسات خود) ، جرأت (ابراز احساسات ، عقايد ، تفكرات و دفاع از حقوق شخصي به شيوه‌اي سازنده) ، خود تنظيمي (آگاهي ، فهم ، پذيرش و احترام به خويش) ، خودشكوفايي (تحقق بخشيدن به استعدادهاي بالقوه خويشتن) و استقلال (خودفرماني و خود كنترلي در تفكر و عمل شخص و رهايي از وابستگي هيجاني) را در برمي‌گيرد.

    2ـ مهارت‌‌هاي ميان فردي[27] : كه شامل روابط ميان فردي (آگاهي ، فهم و درك احساسات ديگران) ايجاد و حفظ روابط رضايت‌بخش دو جانبه كه به صورت نزديكي هيجاني و وابستگي مشخص مي‌شود ) ، تعهد اجتماعي (عضو مؤثر و سازنده گروه اجتماعي خود بودن ، نشان دادن خود به عنوان يك شريك خوب) و همدلي است .

    3ـ سازگاري[28] : كه شامل مسأله‌گشايي (تشخيص و تعريف مسايل ، همچنين ايجاد راهكارهاي مؤثر)، آزمون واقعيت (ارزيابي مطابقت ميان آنچه به طور ذهني و آنچه به طور عيني تجربه مي‌شود) و انعطاف‌پذيري (تنظيم هيجان ، تفكر و رفتار به هنگام تغيير موقعيت و شرايط) مي‌باشد .

    4ـ كنترل استرس[29] : كه توانايي تحمل استرس (مقاومت در برابر وقايع نامطلوب و موقعيت‌‌هاي استرس‌زا) ، كنترل تكانه (ايستادگي در برابر تكانه يا انكار تكانه) را شامل مي‌شود .

    5ـ خلق عمومي[30] : كه شامل شادي (احساس رضايت از زندگي خويشتن ، شاد كردن خود و ديگران) و خوش‌بيني (نگاه به جنبه‌‌هاي روشن زندگي و حفظ نگرش مثبت حتي در مواجهه با ناملايمات است ) (بار ـ آن ، 1997) .


    [1] . Emotional perception

    [2] . Thought emotional facilitating

    [3] . Emotional understanding

    [4] .  Managing emotion

    [5] . Easterbrook

    [6] . Mandler

    [7] . Simon

    [8] . Palfai

    [9] . Gaschke

    [10] . Braverman & Evans

    [11] . Birnbaum

    [12] . Bedell

    [13] . Detweiler

          [14] . Trait

    [15] . Information processing

    [16] . Truvey

    [17] . Political knowledge

    [18] . Staff dicipline

    [19] . Self - Confidence

    [20] . Consiouesness

    [21] . Achivement motivation

    [22] . Tolerance

    [23] . Zeal

    [24] . Optimisim

    [25] . Self - management

    [26] . Inter personal skills

    [27] . Intra personal skills

    [28] . Adaptability

    [29] . Stress management

    [30] . General mood

     

    خنده و مدار باز

     ترجمه بهمن ابراهیمی بر گرفته از کتاب (Primal Leadership)

    هيجانات ممکن است مانند ويروس منتشر شوند اما همه هيجانات با سادگي يکسان منتشر نمي شوند. يک مطالعه در دانشکده مديريت دانشگاه ييل  بدين نتيجه رسيد که در ميان گروههاي کاري، سرزندگي و صميميت با سادگي هر چه تمامتر انتشار مي يابند در حالي که رنجش ،کمتر سرايت مي کند و افسردگي تقريباً اصلاً منتشر نمي شود. اين سرعت بالاي نشر حالات خوب در نتايج کاري تأثير مستقيم دارد. مطالعات دانشگاه ييل نشان داد که خلقيات در تأثيرگذاري کار افراد دخيل هستند. خلقيات سالم، همکاري، انصاف و اجراي صحيح کار را افزايش مي دهند.

    خنده طبع مسري همه هيجانات و به ويژه قدرت مدار باز را در کار نشان مي دهد. ما با شنيدن صداي خنده، خود به خود لبخند مي زنيم يا مي خنديم و يک واکنش زنجيروار خودانگيخته گروه را درمي نوردد. شادماني با آمادگي زيادي نشر مي يابد چون مغز ما داراي جريانهاي مداري باز است که به شناسايي لبخند و خنده اختصاص يافته اند و باعث مي شوند ما در واکنش به آن بخنديم. نتيجه «يک حمله هيجاني مثبت» است.

    در ميان تمام پيامهاي هيجاني، لبخندها قدرت سرايت بيشتري دارند. آنها داراي يک قدرت تقريباً غيرقابل جلوگيري هستند که باعث مي شوند ديگران در واکنش به آن لبخند بزنند. لبخند به خاطر نقش سودمندي که در تکامل ايفا کرده است بايد بسيار مؤثر باشد. به گمان دانشمندان لبخند و خنده به عنوان يک روش غيرکلامي تکامل يافت و با نشان دادن اين که فرد به جاي موضع دفاعي و خصمانه، آرام و صميمي است، ايجاد اتحاد نمود.

    خنده يک علامت ويژه اعتماد را براي اين صميميت ارائه مي دهد. برخلاف ديگر پيامهاي هيجاني ـ به ويژه يک لبخند ظاهري  ـ خنده با نظامهاي عصبي پيچيده اي سر و کار دارد که بخش عمده آنها غير ارادي است: وانمود کردن دروغين آن دشوار است. پس گرچه يک لبخند دروغين ممکن است به راحتي وارد رادار هيجاني ما گردد, يک خنده زورکي همانند زنگي بدون صداست.

    از لحاظ عصب شناسي خنده نشانگر فاصله کوتاهتر بين دو نفر است چرا که بلافاصله قفل سيستم ليمبيک را شکسته و وارد آن مي شود؛ اين واکنش فوري و غير ارادي، به قول يک محقق «بي واسطه ترين ارتباط ممکن بين افراد» ـ ارتباط مغز به مغز ـ است که در جريان آن تعقل ما در آنچه که قفل ليمبيک مي خوانيم بدون هيچ گونه نقشي به اين سو و آن سو مي رود. تعجبي نيست که افرادي که از مصاحبت يکديگر لذت مي برند اغلب اوقات و به راحتي مي خندند. آنهايي که به يکديگر بي اعتماد هستند و از هم خوششان نمي آيد يا به هر ترتيب با هم بيگانه اند، بسيار کم با هم مي خندند و شايد هم اصلاً نخندند.

    بنابراين در هر تشکيلات کاري صداي خنده به حرارت هيجاني گروه علامت مي دهد و نشانگر يک علامت اطمينان دهنده است که افراد علاوه بر ذهنشان از طريق قلبهاي خود نيز به هم آميخته اند.

    به علاوه خنده بر سر کار کمتر با گفتن لطيفه هاي بامزه ارتباط دارد: طي يک مطلعه بر روي 1200 مورد خنده در طول تعاملهاي اجتماعي، خنده تقريباً هميشه به عنوان يک پاسخ صميمانه به يک گفته معمولي همچون «از ديدنت خوشحال شدم» نشأت گرفت نه از يک گفته خنده دار.

    يک خنده خوب يک پيام اطمينان بخش ارسال مي کند: «ما در يک طول موج قرار داريم، با هم کنار مي آييم» و اين پيام نشانه اعتماد، آرامش و احساس مشترک از دنيا مي باشد. به عنوان يک ريتم در يک گفتگو خنده نشانه اين است که همه چيز خوب است. ما چقدر واقعی می خندیم؟

                                                                

     

    هيجان چيست؟

    هيجان

    هيجان[1] چيست ؟ يك احساس ، پس احساس چيست ؟ اينگونه از واژه‌‌ها براي تعريف مشكل هستند ، حتي براي فهم كامل هم مشكل‌تر به نظر مي‌رسند . محققان ساليان سال در تلاش بوده‌اند كه اين پديده‌‌ها را درك نمايند و حتي به احتمال زيادي در طي اين سال‌ها در باب آن به بحث و جدل پرداخته‌اند . به عقيده گلمن (1995) هيجان در لغت به معناي حركت مي‌‌باشد . تعريف اساسي از هيجان بازمي‌گردد به «يك حالت احساسي كه شامل تفكرات ، تغييرات فيزيولوژيكي و يك تظاهر رو به بيرون يا رفتار مي‌باشد» .

    هيجانات تغييردهنده ارزيابي‌ها از موقعيت‌ها ، آمادگي براي حالت‌هاي مختلف از افكار و اعمال احساسات ، اظهارات و رفتارهايي هستند كه مؤثر بر هيجانات و رفتارهاي ديگران هستند ، از اين‌رو هيجانات از عناصري بسيار فراتر از احساسات متشكل شده‌اند (پاروت[2] ، 1995 به نقل از فلدمن و سالوي ، 2002) . به عقيده لونسون[3] (1994) هيجانات پديده‌‌هاي فيزيولوژيكي روانشناختي با حيات كوتاه مدت هستند كه الگوهاي كافي از سازگاري را براي تغيير تمناهاي محيطي فراهم مي‌كنند (كلتنر و گراس[4] ، 1999) . هيجانات مي‌توانند فهميده شوند ، هنگامي كه شامل منظومه‌اي از خصوصيات باشند ، اين خصوصيات شامل ارزيابي ، آمادگي براي فكر كردن و عمل در جهات خاص ، تغييرات فيزيولوژيكي، علائم اجتماعي  به علاوه احساسات مي‌باشند ( فلدمن و سالوي ، 2002 ) . به طور كلي توانش‌هاي هيجاني در تشخيص پاسخ‌هاي هيجاني مناسب  در مواجهه با رويدادهاي روزمره ، گسترش دامنه بينش و ايجاد نگرش مثبت درباره وقايع و هيجانات ، نقش مؤثري دارند.

    حجم بزرگ كرتكس انسان ظرافت و پيچيدگي زندگي هيجاني انسان را ممكن مي‌سازد. نسبت نئوكرتكس به سيستم ليمبيك در نوع نخستين تا ديگر انواع و به طور گسترده در انسان نسبت به نوع نخستين بيشتر است . مناطق ليمبيك كه هيجان را تنظيم مي‌كند از طريق مدارهاي بي‌شماري به تمام قسمت‌هاي نئوكرتكس وصل مي‌شود. بنابراين مراكز هيجاني داراي نيروي زيادي هستند تا عملكرد بقيه قسمت‌هاي مغز مثلاً مراكز تفكر را تحت تأثير قرار دهند. نئوكرتكس جايي كه مناطق نئوفرنتال تكانه‌‌هاي هيجاني را تعديل مي‌كنند ، بيشتر زندگي هيجاني را كنترل مي‌كنند . هر چند در لحظات بحراني بسيار هيجاني نئوكرتكس تسليم تكانه‌‌هاي هيجاني مي‌شود (داماسيو[5] و همكاران ، 1997) .

    تحقيقات اخير نشان مي‌دهند كه سيستم‌‌هاي عصبي شناختي و هيجاني با هم كار مي‌كنند تا رفتار راهبردي عقلاني را شكل داده و به عنوان واسطه عمل نمايند. در حقيقت يكي از اهداف اصلي هيجان ، همانا كمك به پردازش شناختي و رفتار استراتژيك است (داماسيو ، 1994 به نقل از فلدمن و سالوي ،  2002) . حتي روانشناسان معاصر از اين ديدگاه كه شناخت برتر از هيجان است فاصله گرفته و در جهت تأكيد بر كاركرد هيجان حركت كرده‌اند . بنابراين براساس نظريات و تحقيقات جديد در روانشناسي و نوروآناتومي هيجان اغلب يك عنصر حياتي قابل استفاده‌اي براي انطباق با موقعيت اجتماعي مي‌باشد. براساس نظر «آدولف داماسيو» پردازش هيجاني يك پيشايند تكويني است به سوي فرم‌هاي پيچيده‌تر پردازش اطلاعات. شناخت‌هاي عالي‌تر نيازمند راهنمايي هستند كه توسط پردازش هيجاني ممكن مي‌شود. شايد يكي از جهاني‌ترين تأثيرات هيجان اين باشد كه افكار و پاسخ‌هاي ما را رنگ‌‌آميزي مي‌كند (سياروچي ، فورگاس و ماير ، 2001) .

     نظريه‌هاي مربوط به هيجان

    كسي كه مطالعه انگيزش و هيجان را از حيطه مباحث فلسفي از يونان باستان تا دوران جديد به سوي مسائل زيستي سوق داد ، «چارلز داروين[6]» بود و نظريات پس از او در قرن نوزدهم در همين باب هر يك به نوعي تحت تأثير نظريه تكاملي او هستند.

    تجلي هيجان در كودكان و حيوانات توجه «داروين» را سخت به خود جلب كرد . در كتاب «تجلي هيجان‌ها در انسان و حيوان» كه در سال 1872 چاپ شد . داروين يك نظريه تكاملي درباره هيجان‌ها عرضه كرد. بسياري از گونه‌‌هاي تجلي هيجان به نظر داروين در آدميان الگوهايي هستند موروثي كه در اصل از لحاظ ادامه حيات سودمندند . يكي از فرضيه‌‌هاي اساسي او اين بود كه حيوانات و انسان‌ها در ويژگي‌هاي زيستي ، گرايشات و هيجانات تمايز چنداني با يكديگر ندارند. اين فرضيه منشا تحولات بسيار مهمي در نظريات زيستي شد كه مهمترين آن ايجاد زمينه براي بروز و ظهور تئوري‌ها و تحقيقات مهم پس از آن در اين خصوص گرديد ( كريمي ، 1373 ).

    اولين روانشناس كه غرايز انساني را به صورت عيني مطرح كرد «ويليام جيمز[7]» بود. او كه در اواخر قرن نوزدهم اين نظر را پيش كشيد كه : «تغييرات جسمي مستقيماً به دنبال ادراك يك واقعيت هيجان‌انگيز حاصل مي‌شوند و احساسات ما از اين تغييرات در حال انجام ، همان هيجان است» (جيمز ،1889) . تقريباً همزمان با جيمز «كارل لانگه[8]» فيزيولوژيست دانماركي نيز نظر مشابهي را عنوان كرد و به همين دليل آن را نظريه جيمز ـ لانگه ناميده‌اند، اما «كنن[9]» (1937) به وسيله نظريه خود كه كمي بعد به وسيله «بارد[10]» (1938) گسترش يافت ، اعلام كرد كه خلاف نظريه جيمز لانگه ، تغييرات بدني و تجربه هيجاني به طور همزمان رخ مي‌دهند (براهني ، 1371) .

    به دنبال نظريه كنن ـ بارد ، شاختر و سينگر[11] (1971) طي تحقيقاتي نظر دادند كه انگيختگي فيزيولوژيك و نيز ارزيابي شناختي براي تجربه كامل هيجان لازم است و اگر يكي از اين دو وجود نداشته باشد، حالت هيجاني ذهني يا غيرعيني ، كامل نخواهد بود (ساعتچي ، 1377) .

    به دنبال نظريه شاختر و سينگر كه به نظريه شناختي ـ فيزيولوژياي هيجان معروف گرديده تحقيقات فراواني نيز توسط محققان گوناگوني صورت گرفت . «تامكينز» (1981) اين نظريه را پيش كشيد كه «برخي از انواع محرك‌ها ، موجب فعال شدن برخي ساختارهاي فطري در مغز مي‌شوند كه عمدتاً با هيجان‌هاي نخستين مثل ترس ، خشم و شگفتي سر و كار دارند و هر يك از اين ساختارها با نمايان شدن حالت خاصي در چهره ارتباط است» (براهني ، 1371) . بر اساس اين تئوري ، هيجان تجربه تغييراتي در عضلات صورت است به عبارت ديگر زماني كه فرد مي‌‌خندد شادي را تجربه مي‌كند و زماني كه اخم مي‌كند تجربه غم و اندوه را دارد . اينها ، تغييراتي هستند در عضلات صورت كه به عنوان نشانه‌‌ها و كليدهايي از سوي مغز كه بنيان‌هاي هيجاني را فراهم مي‌كند، مي‌باشند.

    نظريه ديگري كه به تئوري حالت‌هاي لازاروس[12] معروف است بيان مي‌دارد كه فكر و تفكر بايستي قبل از هرگونه هيجان يا برانگيختگي فيزيولوژيكي بيايد به عبارت ديگر ابتدا فرد در باب موقعيت فكر مي‌كند قبل از اينكه هيجاني را تجربه كند: براي مثال زماني كه فرد در يك كوچه تاريك و خلوت تنها راه مي‌رود اگر صداي پايي را در پشت سرخود بشنود فكر مي‌كند كه شايد فردي باشد كه او را آزار دهد از اينرو قلبش شروع به تپش مي‌كند، نفس‌ها سنگين مي‌شود و احساس ترس مي‌كند .

     خلاصه نظريه‌ها

    تئوري جيمزـ لانگه :  حادثه             برانگيختگي انسان               تعبير و تفسير            هيجان

    تئوري   كنن ـ بارد :  حادثه             برانگيختگي و هيجان ( همزمان )

    تئوري شاخترـ سينگر : حادثه            برانگيختگي                        استدلال                  هيجان

    تئوري تامكينز  :       حادثه             تغييرات صورتي                   هيجـان

    تئوري لازاروس :      حادثه             تفكـر                            هيجان و برانگيختگي ( همزمان)

     

     شناخت و هيجان

    سابقه جنگ ميان توجه و انكار هيجان در تفكر غرب ، بسيار قديمي است و رابطه ميان هيجان و عقل اغلب به عنوان يك تضاد نگريسته مي‌شد (بارـ آن و پاركر ، 2000) . همزمان با پيدايش تمدن بشري ، فيلسوفاني مانند «پلاتو[13] ، پاسكال[14] ، آريستوتل[15] و كانت[16]» به مطالعه نقش هيجان در تفكر و رفتار پرداختند . از اين‌رو «پلاتو» از نخستين كساني بود كه عاطفه را جنبه ابتدايي و حيواني ماهيت انسان و در تضاد با تعقل معرفي كرد و امروزه هم رگه‌‌هايي از اين عقيده كه عاطفه تفكر منطقي را متزلزل مي‌سازد ، هنوز باقي مانده است ( فورگاس ، سياروچي و ماير ،2001).

    در فلسفه رواقي ، شخص خردمند و عاقل ، هيچ هيجان يا احساسي را تأئيد نمي‌كند . رواقيون مفاهيم اخلاقي و اجتماعي را كه ميراثي از تمدن غرب بوده و به دروني‌ترين ساختارهاي مسيحيت منتقل ساختند كه در نهايت منجر به رواج تفكر ضدهيجان شد ( آپشور[17] ، 1995 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000).

    پايني[18] (1986) اشاره دارد كه در طول اكثر تاريخ غرب آنهايي كه به نوعي عقلاني بودند مورد تمجيد قرار گرفته‌اند حال آنكه بيشتر آنهايي كه هيجاني بودند در ميان ما به عنوان افرادي كه از لحاظ رواني بيمار هستند برچسب زده شده‌اند كه يا بستري شده‌اند و يا در بيمارستانهاي رواني قبل از قرن هجدهم مورد شكنجه واقع شده‌اند كه به عنوان وسيله‌اي براي سركوب ‌كردن هيجانات بود و آن دسته از افرادي كه نقيصه‌اي در همدلي داشتند اغلب به عنوان افرادي بودندكه يا زندانبان مي‌ِشدند و يا شكنجه‌گر (بارـ آن و پاركر ، 2000).

    به تدريج از اواخر قرن هجدهم ، حركت احساسي در اروپا بر همدلي ، تفكر شهودي و هيجان تأكيد كرد و جنبش‌هايي توسط نويسندگان ، موسيقي‌دانان و .... بر ضد قواعد خشك عقل‌گرا و كلاسيك مسلط در فرهنگ و هنر غرب برپا شدند ( آپشور ، 1995 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

    تحقيقات دكتر آنتونيو داماسيو عصب‌شناس دانشگاه پزشكي آيووا او را به اين موضوع ظاهراً غيرمعقول رساند كه وجود احساسات نوعاً براي اتخاذ تصميمات عقلاني ضروري است. از آن‌رو كه احساسات، جهت صحيح را به ما نشان مي‌دهند و پس از آن است كه از منطق محض مي‌توان به بهترين نحو استفاده كرد. او معتقد بود كه وجود هيجان براي عاقلانه فكر كردن مهم است ( لودوآ[19] ،1993).

    تحقيقات لودوآ، انقلابي در فهم زندگي هيجاني به شمار مي‌رود . چرا كه مواد كشف شده توسط او در مغز انسان در تشريح نيروي هيجان در غلبه بر خرد نقش مهمي ايفا مي‌كند .

    شايد بتوان گفت كه بررسي نقش هيجان آخرين مرز تلاش محققان براي فهم پويايي‌‌هاي رفتار انسان باشد. اگرچه ممكن است اكثريت از نقش حياتي احساس و حالات خلقي در زندگي رواني و عملي ، آگاهي داشته باشيم اما حتي تا اين اواخر هم درك كامل و دقيقي از چگونگي و بروز اين تأثيرات نداشته‌ايم . بررسي‌هاي اخير در روانشناسي و كالبدشناسي اعصاب ، تصوير متفاوتي را از هيجان را نشان مي‌دهد. بر اساس اين ديدگاه ، هيجان غالباً سودمند است و حتي عنصر اصلي پاسخ سازگارانه در يك موقعيت اجتماعي را تشكيل مي‌دهد ( فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001).

    همانگونه كه تحقيقات مغزي عنوان مي‌كنند ، سيستم‌‌هاي شناختي و هيجاني در مغز بسيار يكپارچه‌تر از آنچه كه قبلاً و ابتدائاً تصور مي‌شد، عمل مي‌كنند و هوش هيجاني  مي‌تواند به عنوان توصيف كننده تمارين اجتماعي كه هيجان و تفكر را يكپارچه مي‌سازد ، تعبير و تفسير شود ( بارـ آن و پاركر ، 2000) . برخلاف عقايد مسبوقه سهم بي‌همتاي آن اين است كه به تفكر و هيجان به صورت انطباقي ، هوشمندانه و از درون بهم پيوسته نگاه مي‌كند (فورگاس ، سياروچي و ماير 2001) .

    يكي از وجوه مهم هوش هيجاني اين است كه بدانيم چگونه اين نفوذهاي عاطفي عمل مي‌كنند و چگونه مي‌توان آنها را كنترل و مديريت كرد ؟ مطالعات اخير نشان مي‌دهند كه عاطفه و شناخت مجزا نيستند ، يعني توانايي‌‌هاي مستقل ذهني كه اغلب از سوي فلاسفه و برخي روانشناس فرض مي‌شد ، بلكه در زندگي اجتماعي انسان ، ميان احساس و تفكر همبستگي بنيادي وجود دارد . تجربه‌‌هاي عاطفي كاملاً با شيوه اندوزش[20] و بازنمايي[21] اطلاعات دريافت شده از محيط ، رابطه دارد . عاطفه مي‌تواند فرآيند تفكر (چگونگي ارتباط با داده‌‌هاي اجتماعي) و محتواي تفكر ، قضاوت و رفتار (آنچه كه فكر يا عمل مي‌كنيم) را تحت تأثير قرار دهد . شايد بيشترين اثر بنيادي حالات عاطفي در يادآوري خاطرات باشد . افراد در يك خلق مثبت و خاطرات و تجربه‌‌هاي شاد و مثبت بيشتري از دوران به ياد مي‌آورند ، برعكس در خلق منفي ، افكار منفي به ذهن متبادر مي‌شود كه حتي ممكن است آينده فرد را به مخاطره بياندازد . آگاهي از اين اثرات ظريف ، مؤلفه مهم هوش هيجاني است كه به پيش‌بيني و كنترل موقعيت‌‌ها كمك مي‌كند (فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001) .

    حالات عاطفي بر ساير تكاليف كه به كاربرد اطلاعات از حافظه نياز دارد ، اثر مي‌گذارد و حتي مي‌تواند بر قضاوتهاي واقعي اجتماعي درباره افراد اثر بگذارد . عاطفه مي‌تواند بر آنچه كه ما توجه مي‌كنيم ، آنچه كه ياد مي‌گيريم ، آنچه كه به خاطر مي‌آوريم و سرانجام انواع تصميماتي كه مي‌گيريم اثر بگذارد (فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001) . عاطفه نه تنها بر محتواي شناخت و رفتار اثر دارد بلكه بر فرآيند شناخت ، يعني چگونگي تفكر نيز تأثير مي‌گذارد . خلق مثبت ، راحتي و سبك تفكر برتر را ايجاد مي‌كند ، يعني كنترل تفكرات دروني استعدادها و عقايد . در اين شيوه تفكر افراد گرايش كمتري در توجه به اطلاعات بيروني دارند و در عوض بيشتر تمايل به ادغام جزئيات موقعيتي دانش قبلي خود درباره دنياي اطراف نشان مي‌دهند . در مقابل عاطفه منفي ، سبك تفكر متمركز را بر دنياي خارج ايجاد مي‌كند كه با خواسته‌‌هاي دنياي بيروني مطابقت دارد (بليس و فيلور ، 2000 به نقل از فورگاس و سياروچي و ماير ، 2001) .


    [1] . Emotion

    [2] . Parrott

    [3] . Levenson

    [4] . Keltner & Gross

    [5] . Damasio

    [6] . Darvin . ch

    [7] . James . w

    [8] . Carl lange

    [9] . Cannon

    [10] . Bard

    [11] . Schaghter & Singer

    [12] . Lazarus multi modales theory

    [13] . Plato

    [14] . Paskal

    [15] . Aristotle

    [16] . Kunt

    [17] . Apshor

    [18] . Paynee

    [19] . Lodoux

    [20] . Storage

    [21] . Representation

     

    نامه چارلي چاپلين به دخترش

    به نظر شما نامه چارلي چاپلين به دخترش چه ارتباطي با هوش هيجاني دارد؟!  لطفاً نظر خود را به e-mail سايت ارسال كنيد تا به اسم خودتان داخل سايت قرار دهيم.

    از آقاي حميد كريمي به‌خاطر در اختيار گذاشتن اين نامه (كه از مجله موفقيت اخذ شده) به سايت هوش هيجاني تشكر مي‌كنيم

     

    دخترم جرالدين !

    امروز نوبت توست كه صداي كف زدن‌هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمان‌ها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن. زندگي آنان كه با شكم گرسنه، در حاليكه پاهايشان از بينوايي مي‌لرزد. من خودم يكي از آنان بودم!

    داستان آن دلقك گرسنه كه در پست‌ترين صحنه‌هاي لندن آواز مي‌خواند و صدقه مي‌گيرد، داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده‌ام ، من درد نابسماني را كشيده‌ام و از اين‌ها بالاتر رنج حقارت آن دلقك دوره‌گرد كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند، اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمي‌كند را نيز احساس كرده‌ام!

    جرالدين دخترم!

    دنيايي كه تو در آن زندگي مي‌كني، دنياي هنرپيشگي و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي‌آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را از به منزل مي‌رساند، بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار ...

    دخترم، جرالدين، گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد، مردم را نگاه كن، زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست‌كم روزي يك‌بار بگو: من هم از آنان هستم، تو واقعاُ يكي از آنان هستي، نه بيشتر ...

    هنر قبل از آنكه دو بال دور‌پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را مي‌شكند...

    دخترم، هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنر‌نمايي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي‌چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه يك كالسگه‌ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس را ناسزايي بگويد...

    دخترم جرالدين، چكي سفيد را برايت فرستادم كه هرچه دلت مي‌خواهد بگيري و خرج كني ولي هروقت خواستي دو فرانك خرج كني، با خود بگو سومين فرانك از آن من نيست. اين مال يك مرد فقير گمنام است كه امشب به يك آن احتياج دارد. جستجو لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي  همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه برايت حرف مي‌زنم براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول، اين فرزند شيطان، خوب آگاهم ...

    من زماني دراز در سيرك زيسته‌ام و هميشه و هر لحظه براي بند‌بازاني كه بر روي ريسماني نازك و لرزنده در حركت بودند نگران بوده‌ام . اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند‌بازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي‌كنند ...

    دخترم جرالدين، شايد شبي درخشش گران‌بهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب است كه اين الماس، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است ...

    روزي كه چهره يك اشارف‌زاده بي‌بند وبار تو را بفريبد، آن روز سقوط تو حتمي است ...

    دل به زر و زيور مبند، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه مي‌درخشد...

    دخترم، هيچكس و هيچ‌چيز ديگر را در اين جهان نمي‌توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به‌خاطر آن عريان كند ... برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را به‌خاطر تو عريان كرده باشد...

    انسان باش، پاك‌دل و يك‌دل، زيرا كه گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل‌تر از پست و بي‌عاطفه بودن است.

     

    نقش هوش عاطفي در تفكر و رفتار انسان

    EQ وارد مي‌شود

    اين مقاله توسط آقاي سعيد كياسلار  نوشته و در مجله موفقيت شماره 97 چاپ شده است .

     

    آن روز آقاي حيدري  با يك قفس كوچك و گنجشكي كه داخل آن بود وارد كلاس شد. بچه‌هاي كلاس دوم دبستان كنجكاو  و متحير و بعضي‌ها هيجان‌زده به  او و قفسي كه در دستش بود نگاه مي‌كردند. قرار بود آن روز درس آزادي تدريس شود. او به طرف پنجره كلاس رفت و با گنجشك صحبت كرد: اي پرنده كوچك بيچاره كه در قفس زنداني هستي ، مي‌دانم اينجا جاي تو تنگ است و دوست داشتي الآن روي آن شاخه سبز زيبا مي‌نشستي و آواز مي‌خواندي و هر كجا دوست داشتي مي‌رفتي و ...  اشك بعضي از بچه‌ها در آمده بود. حالا من در قفس را باز مي‌كنم و تو را به آرزويت مي‌رسانم.  در قفس باز شد و گنجشك بسوي آزادي پرواز كرد.

    صبح روز بعد پدر يكي از بچه‌ها برافروخته وارد دفتر شد و سراغ آقاي حيدري را گرفت و گفت: ديروز يك جفت قناري خريدم چهل تومان يك ساعت بعدش بچه‌ام در قفس را باز كرد و جفتشونو پر  داد. مي‌گم چرا اين كار رو كردي؟ مي‌گه آقاي حيدري بهمون ياد داده. اين خاطره را بارها تعريف كرده‌ام و فكر كردم شايد خاطره خوبي براي بحث ما راجع به تأثير و نقش هوش هيجاني و احساسي بر تفكر و رفتار باشد. به راستي عاطفه چه نقشي در شيوه تفكر و رفتار انسان در زندگي روزمره ايفا مي‌كند؟ فلاسفه بزرگي چون ارسطو، سقراط، افلاطون، سنت اگوستين، دكارت ، پاسكال و كانت مجذوب اين موضوع‌اند. افلاطون اولين كسي بود كه فكر مي‌كرد عاطفه جنبه بسيار ابتدايي و حياتي انسان است كه با عقل و منطق سازگار نيست. فرويد عاطفه را تضعيف كننده تفكر منطقي مي‌داند. آرتور كاسلر معتقد بود ناتواني ما در آگاهي نسبت به واكنش‌هاي عاطفي خشن و غير طبيعي و ناتواني در دوران جنيني است و نوعي اشتباه تكاملي است كه بسياري از جنبه‌هاي حياتي، نوع انساني را تهديد مي‌كند.

    اما پژوهش‌هاي جديد در حوزه روان‌شناسي و عصب شناسي تصاوير متفاوتي ارايه مي‌دهند. چراكه نقش عاطفه را مفيد و حياتي و پچيده‌تر از نظام شناختي مي‌دانند. البته بحث در خصوص اين دو نقطه نظر متضاد قديم و جديد مورد نظر و هدف ما نيست، بلكه بهتر است بگوييم عاطفه ممكن است تسهيل كننده يا مختل كننده تفكر و واكنش‌هاي ما باشد. بنابراين، تفكر عاطفي هم مي‌تواند نشانه پرهوشي  و سازگاري و هم نشانه كم‌هوشي و ناسازگاري باشد. آنچه كه ما را ياري مي‌دهد اين است كه بدانيم چگونه ، چرا و چه زماني چنين تأثيرات عاطفي به وقوع مي‌پيوندد.

    هوش عاطفي و غرق شدگي

    تا حال برايتان پيش آمده كه در يك موضوع خوندني ، يا تماشاي يك فيلم يا يك سخنراني ، غرق شده باشيد؟ حتماً تجربياتي از اين دست داشته‌ايد. حالت غرق‌شدگي حالتي است كه در آن توجه و تمركز به‌طور خودكار و فعال عمل مي‌كنند. حالت خوبي كه مي‌توان از موهبت يادگيري در حد بالايي بهره‌مند شد. چگونه اين حالت پيش مي‌آيد؟ يكي از خرده‌مقياس‌هاي هوش عاطفي كه در آزمون بار-آن  مطرح مي‌شود شادكامي و نشاط است. زماني كه موضوع مورد نظر داراي سطح دشواري بسيار كم (شماره1) يا سطح دشواري بسيار بالا(شماره3) باشد ميزان نشاط در توجه به موضوع به حداقل نزول مي‌كند و اگر سطح دشواري نه آنچنان ساده باشدكه موجب كسالت شود و نه آنچنان دشوار كه باعث بي‌ميلي گردد (شماره2) موجب حالت غرق شدگي خواهد شد.

    اين پديده غرق شدگي مد نظر برنامه‌ريزان آموزشي در تهيه و تدوين كتب درسيي و آموزشي و مربيان و آموزگاران محترم است. توصيه مي‌شود:

    - قبل از پرداختن به تدريس ، سطح نشاط و آمادگي شاگردان در نظر گرفته شود و با چند پرسش كوتاه كنجكاوي آنان جلب شود.

    - تخليه هيجاني سازمان‌يافته‌اي طراحي شود.

    - كتب مرتبط با دروس تهيه گردد.

    - از وسايل كمك درسي استفاده گردد.

    - به تفاوت‌هاي فردي توجه شود.

    هوش هيجاني و حافظه

    تجربه‌هاي عاطفي ما بر نحوه ذخيره سازي اطلاعات در حافظه مربوط مي‌شود. حالات عاطفي نقش تعيين كننده‌اي در نحوه پردازش و اندوزش محتواي اطلاعات ايفا مي‌كنند. حالات عاطفي مثبت مانند تصوير ذهني مثبت و توجه به فوايد مطالبي كه مي‌آموزيم ،‌هدف موضوع، تسهيل سطح دشواري از طريق پرسش ، شناخت ميزان نگراني و استرس حين مطالعه و حذف يا كنترل آن ، عادت به بيان استنباطهاي خود از موضوع به ديگران شناخت احساسي كه از درك موضوع حاصل مي‌شود و نقد آن به صورت درون‌نگري ، توجه به اين واقعيت كه شما حق داريد چنين احساسي داشته باشيد ولي پاسخ به چرايي آن و مطرح كردن دلايل آن به آنهايي كه فكر مي‌كنيد با نظر شما موافق نيستند، همه اينها در در حافظه نقش تعيين كننده اي دارند. مراقب فريبندگي و بازيگري احساسات خود در حين توجه باشيد. دوستي مي‌گفت: فلان شخص سخنراني جالبي در خصوص شخصيت داشته و همه او را تحسين كردند. پرسيدم در مورد شخصيت چه گفت؟ جواب داد يادم نمي‌آيد ، ولي خيلي جالب صحبت مي‌كرد. گفتم پس شما محو شخصيت او بوديد، نه؟

    علم شخصيت هوش عاطفي و موفقيت

    فكر مي‌كنيد چه عاملي در فيلم زيباي بچه‌هاي آسمان ساخته مجيد مجيدي اين فيلم را دو بار نامزد دريافت جايزه اسكار كرده است؟ نقش عاطفه يا همان غيرت و انگيزه‌اي كه براي به دست آوردن يك جفت كفش و خوشحال نمودن خواهر علي كوچولو باعث موفقيت او در مسابقه دو گرديد.

    تحريك عواطف در جهت مثبت ، منجر به تقويت انگيزه و مبارزه براي رسيدن به هدف مي‌شود. گاهي بي‌توجهي به نقش عواطف در برانگيختگي ، مانع حركت و درك موفقيت‌هاي زندگي مي‌گردد. مادراني كه بار سنگين زندگي را تنها به دوش مي‌كشند و حاضر به تحمل سخترين تلاش‌ها و رنج‌هاي زندگي هستند تا مبادا فرزندانشان طعم تلخ فقر و محروميت را بچشند ، غافلند از اينكه اگر كودكان خود را در اين مبارزه انسان‌ساز شريك نكنند ، آنان چگونه مي‌توانند قدر اين زحمت‌ها را بفهمند تا حداقل انگيزه‌اي براي تغيير رفتار خود يا از طريق درس خواندن يا كار كردن بدست آورند. انگيزه براي موفقيت مستلزم آگاهي از سلسله مراتب انگيزه‌ها است. همه موجودات زنده براي حفظ بقاي خود انگيزه حيات دارند. اين انگيزه را action يا عمل براي زنده ماندن مي‌ناميم، سپس در مقابل محرك‌هاي بي‌شمار ، عكس‌العمل‌هايي به صورت واكنش ارايه مي‌شود كه به آن Reaction  مي‌گوييم. اما انگيزه سوم كه حاصل آگاهي انسان از خود است و تفكر و تعمق در پاسخ به اين سوال كه براي چه آمده‌ايم و به كجا خواهيم رفت. اين انگيزه كه بايد از زير بناي معنوي و فكري بالايي برخوردار باشد، چگونه حاصل مي‌شود؟

    زماني كه هوش هيجاني در مرحله‌اي از كنترل قرار گيرد كه هيجانات اجازه درون‌نگري عميق را در انسان فراهم سازد ، اين مرحله از انگيزه را Proaction مي‌گوييم كه منجر به خودشكوفايي استعداد‌ها ، ظرفيت‌ها و توانايي‌هاي انسان مي‌گردد.

    هوش عاطفي و آينده

    هوش عاطفي مي‌تواند به ما در زندگي كردن در لحظه حال بسيار كمك كند. حالات عاطفي ما غالباً ما را  از زمان حال غافل نگه مي‌دارند و نسبت به آينده ، مبالغه آميز و تحريف شده عمل مي‌كنند. آيا تا كنون از خودتان پرسيده‌ايد كه چرا بعضي از خاطرات گذشته ، از گذشته شيرين‌تر هستند؟ احساس شما در آن زمان با احساستان در اين زمان فرق مي‌كند. شما در گذشته متوجه احساسات خود نبوده‌ايد. ولي الآن آن را مرور مي‌كنيد چيزي جز احساس خوب در لحظه حال به شما نشاط نمي‌دهد. مروري به احساسات حال و گذشته مي‌تواند به ما در پيش‌يني آينده و احياناً در تغيير نگرش ما به آينده نقطه تأملي ايجاد كند. آيا آن احساساتي كه در گذشته به اشتباه به شما مي‌گفت كه زندگي پس از آن حادثه ديگر غيرقابل تحمل خواهد شد درست از آب در آمد؟ يا آرزوهايي كه به آن رسيديد همان احساسي را در شما زنده كرده است كه انتظارش را داشته‌ايد؟  چند درصد از حسرت‌هايي را كه تا كنون به خاطر گذشته تحمل مي‌كنيد تقصير سوء عواطف شما بوده است؟ توجه صحيح به چند عاملي بودن نقش احساسات در آينده همان چيزي است كه هوش هيجاني از ما مي‌خواهد به آنها توجه كنيم.

    هوش عاطفي و اقتصاد خانواده

    اربابان تبليغات بازرگاني براي معرفي و فروش كالاهاي خود از كدام وسيله براي جلب توجه مشتريان خود بيشتر استفاده مي‌كنند؟ عقل يا هيجان؟

    شايد آنها تقصيري نداشته باشند، اين ما هستيم كه خريد خود را در بسياري از مواقع مبتني بر نياز احساسي خود انجام مي‌دهيم نه نيازهاي واقعي. حتي بعضي‌ها بواسطه اينكه كالايي تبليغ نشده است آن را فاقد ارزش كيفي مي‌دانند. انتخاب ما نشان دهنده هوش ماست. بسياري از شكستهاي اقتصادي به‌خاطر فريب خوردن ما بوده است و مسئوليت اين شكست بر دوش احساسات ما سنگين‌تر از عقل ماست. نگاهي به دور بر خودمان بياندازيم ، چند درصد از خرت و پرت‌هاي اطرافمان واقعاً مورد نيازمان بوده است؟

    عقل و احساس را بايد با هم آميخت، زواياي ديد هر كدام در حوزه‌‌اي مشترك هستند و در حوزه‌هايي فقط يكي از آنها قادر به ديدن است. 

     

    روزهاي روي اعصاب

    نويسنده: محمد كياسالار ، منبع: مجله همشهري جوان

    تحقيقات يك محقق ايراني نشان مي دهد كه تهراني ها
    در تابستان بداخلاق
     ترند و در بهار، خوش اخلاق تر

     

    عكس: ساتيار امامي

    خوش
     كامي درميان شهروندان شهر تهران در فصل بهار بيشتر از ساير فصول است و در فصل تابستان كمتر از ساير فصول. اين، چكيدة مطالعة مفصلي است كه به تازگي توسط دكتر حسين كاوياني، متخصص روان شناسي باليني و استاد دانشگاه علوم پزشكي تهران، انجام شده و اين در حالي است كه بيشتر مطالعات مشابه در كشورهاي اروپايي و آمريكايي، از شيوع تغيير خلقيات با شروع زمستان خبر مي دهند و نه تابستان.

    هواي باراني در لندن چندان خوشايند نيست اما در تهران، چرا. مطالعات نشان مي
     دهد در كشوري مانند انگلستان، وقتي هوا باراني شود، روحيه و رفتار بيشتر مردم به نارضايتي ميل مي كند. اما مطالعه اي كه به تازگي توسط دكتر حسين كاوياني، استاد دانشگاه علوم پزشكي تهران، انجام شده حاكي از آن است كه هواي باراني در روحيه و رفتار شهروندان شهر تهران، اثر شادي آوري دارد. نزديك  ترين دليلي كه براي توضيح اين نتيجه به ذهن مي رسد، تفاوت هاي آب و هوايي بين اين دو شهر است. بارش باران در شهري مانند لندن، زياد اتفاق مي افتد و در شهري مانند تهران، به مراتب كمتر. با اين حساب، شايد اگر چنين تحقيقي در شهرهاي شمالي كشورمان كه عموما پرباران  اند، انجام شود نتايج اش مشابه نتايج اروپايي باشد و باران چندان اثر شادي آوري در روحيه و رفتار شهروندان نداشته باشد. اما قدر مسلم اين است كه تغييرات آب و هوايي شهر شمال كشورمان، در روحيه و رفتار شهروندان تأثير مي گذارد.

    هواشناسي زيستي، شاخه
     اي از روان شناسي امروز است كه تأثير رويدادهاي هواشناسي را بر زندگي انسان بررسي مي كند: همراهي شروع زمستان با شيوع افسردگي، همراهي اوج سرما با اوج  حملات آسم، همراهي شدت گرماي هوا با شدت پرخاشگري و... هواشناسان زيستي بر اين باورند كه رفتار، خلقيات و بهداشت آدم ها با تغييرات آب و هوايي كاملا مرتبط است و توجيه شان هم اين است كه تغييرات آب و هوا، ميزان رسيدن اكسيژن به سلول ها را تغيير مي دهد و منجر به ايجاد تغييرات و واكنش هايي در تركيبات خون و فشار خون مي شود. به اعتقاد آن ها، فراواني بيش از اندازة يون هاي مثبت مي تواند باعث ضعف بدني، تحريك پذيري، سردرد، اضطراب، بي خوابي، كابوس هاي شبانه، بي تفاوتي، تهوع، افسردگي و بسياري از علايم و نشانه هاي جسماني و رواني ديگر شود. در حالي كه يون هاي منفي اثرات ضعيف